January 02، 2007

من صدام را دوست دارم! ولی ...

این روزها اعدام صدام در بوق و کرنای شبکه های خبری است و هرکس نظری می‌دهد و همه هم محترم. اما مطلبی خواندم مبنی بر اینکه رییس جمهور خاتمی بیان داشته‌اند که از مرگ صدام این دیکتاتور بزرگ عراق خوشحال نشده‌اند. تحلیلهای جورواجوری هم در این راستا دیدم (این یکیش). من کاری به این نگرشها ندارم اما آنچه من از زاویه‌ای دیگر می‌بینم این است که صدام هم آدمی بوده مثل تمام آدمها و هیچ کس با اینجای قضیه مشکلی ندارد، انسان هم بطبع از بیجان شدن دیگران نه تنها خوشحال نمی‌شود که اندوهگین و محزون هم خواهد شد.

آنچه که ما را به تنفر و بیزاری می‌کشاند اعمال و افعال انسانها ست و این رذایل هستند که ما محکومشان می‌کنیم و ابراز انزجار می‌نماییم، نه خود اشخاص. اینگونه آدمی می‌تواند کینه به دیگران را که خود یکی از کرمهای خورنده روح آدمی است، از خود دور و عشق و محبت به معنای واقعی را ادراک و تجربه کند. اگر اشتباه نکنم این جمله از مهاتما گاندی ِ بزرگ است که « من عاشق ِ دروغگو هستم ولی از دروغ متنفّرم » ما نه که خوشحالیم از اعدام صدام به عنوان یک فرد بشری بلکه این نابود شدن دیکتاتوری و خود کامگی است که ما را مفرح می‌کند و خواهد کرد. این جنایات صدام است که به دار کشیده می‌شود و فرو می‌ریزد و ما از این مسروریم، وگرنه کجای مردن یک فرد بشری می‌تواند شادی در پی داشته باشد. اینست که نوشتم من صدام را دوست دارم صدامی که زمانی طفلی بود و از مادری عرب زاده شد. اما خدا می داند که چقدر سرشار از نفرت و کینه از جنایاتش در حق اول خودش بعد مردمش و در آخر در حق مردمان دیگر و بالاخص مردم کشورم، می‌باشم. شاید معنای واقعی کلام آقای خاتمی هم همین باشد و باز در لباس یک معلم می‌خواهد این را گوشزد کند.

نمی دانم چرا ولی بی اختیار یاد این بیت شعر شاعر افغان افتادم که

بنده را یک دو نفس یک دو نفر رو دادند
تکیه بر جای خدایی زد و اهریمن شد

یاحق
امین

August 10، 2006

صورت قانا چونان سیمای مسیح رنگ پريده است

چند وقت پیشترها مطلبی زدم راجع به مسائلی که از طرف عده‌ای در مورد هولوکاست عنوان شده بود که مورد انتقاد بعضی از دوستان واقع شدم و حتی در ایمیل یکیشان سخت تازیده بود که " نمیدانی کجا می‌روی" البته زشتی زشت است و اگر صدتا مثل من هم بخواهند زیبا جلوه‌اش بدهند کاری از پیش نخواهند برد.خدای ناکرده ما هم نخواستیم جنایات دولت اسراییل را توجیح کنیم ،بحث در وادی دیگری بود و فضا دیگر.

کدام آزاده‌ایی است که قتل عام انسان های بی گناه غیرنظامی را تایید کند، کودک تکه تکه شده زیر آوار را ببیند و دلش بدرد نیاید و اشکهایش را مجال ندهد، یا حتی کیست که آزادی و برابری و حقوق انسان‌ها را باور کرده باشد و دولت فعلی اسراییل را جنایت کار و دشمن بشریت نداند.

آنها خود را پشت سر قوم یهود پنهان کرده‌اند و به نام موسی ِ کلیم الله بر قوم محمد امین الله یورش آورده‌اند. مشکلشان هم نه با مسلمانان که با تمام بشریت است. همه‌اش هم نتیجه تفسیرهای فاشیستی از دین. گوهر باطنی دین را که به کناری نهادی و پوسته را منبسط و متورم کردی می‌شود جنایت، آدم کشی، حرمت شکنی ِانسان ‌ِ دردانه خداوند، مهم نیست نامش را چه بگذاری و قیافه آدمهایش چه شکلی باشد و نام کدام یک از انبیا و اولیا را با خود یدک بکشند.

به هر ترتیب برای اینکه از دل دوستان در آورده باشم شعری از نزار قبانی شاعر بزرگ عرب با عنوان « وجه قانا » که در مورد جنایات سال 1996 اسراییل در قانا می‌باشد را می‌گذارم. شعری است عاطفی همراه با اعتراض شدید به ملت عرب و رهبرانشان. ( اینجا بخوانیدش حتمن )امان، امان از این سرکرده‌گان جهان اسلام. و منادیان دین محمد (ص) پیامبر شوق و شعور، معلم مدرسه های " پله پله تا ملاقات خدا".

May 24، 2006

اشتباه از کجاست؟


آنانی که آموخته‌اند که در امور فکر کنند خوب می‌دانند که شک چیست و سروکار داشتن با این موهبت را یک امر عادی می‌دانند و بسیار تجربه کرده‌اند و دیده‌اند که عقاید گاهی دست خوش چه طوفانهایی می‌شود،همه چیز را زیر و رو شده و خود را در تلی از خرابه می‌یابند و تازه باید شروع به ساختن کنند اقدامی که شاید دیری نپاید.

ایمان پیدا کردن به حقیقت بودن یک عقیده بسی سخت ، کوشش بر و گاهی غیر قابل و صول است .البته این آنجاست که آدم بت پرست عقیده خود نیست وگرنه که برای اینگونه بت پرستی، ایمان امری است که به راحتی خوردن یک لیوان آب خونک است! و حتی راحت تر.

در دایره اندیشیدن چه بسا بعضی مسائل به نظرمان دشوار می‌آید و آنچه کوشش می‌کنیم به راه حلی نمی‌رسیم و یا به نتیجه ای می‌رسیم که به هیچ وجه انتظارش را نداشته ایم . و اینجاست که آدم به متدهای درست راه بردن ذهن الزامن نیاز دارد و بشر به اندازه تمام تاریخش در این راه کوشیده‌ و شناخت متدهای ادراک را بسیار جدی گرفته است و در هرچه کارآمدتر کردن آنها تلاش کرده، هر روز به خودش و نوع ادراکش بیشتر و بیشتر شک کرده است.

اما شاید گاهی بشود از اشتباهات احمقانه جلوگیری کرد ، چرا که در مواردی آدم نیک که می‌نگرد بعضی از اعتقاداتش را احمقانه و خنده دار می‌یابد این گونه باورها را راحت تر می‌توان ردیابی کرد و از شرشان خلاص شد. چند شیوه را راسل می‌گوید که جالب و کارآمد است. ( اینجا را ببینید )

تا بعد
امین

May 14، 2006

من میفلسفم پس ...

اینکه واقعن بشر از کی در پی فهمیدن پیرامونش اندیشیده را من نمی‌دانم ولی با نگاهی به تاریخ فلسفه میتوان دیده که حداقل سه هزار سال آن مکتوب شده است .

هنوز این جمله دکارت را بعد از سه قرن فهم بشری فراموش نکرده است که با چه شوقی نوشت «Je pense, donc je suis » ،من می‌اندیشم پس هستم. و با این خیال که محکمترین پیریزی را برای بنای ساختمان معرفتی خود کرده است، شاید آن شب را تا صبح نخوابیده باشد .ولی اگر کانت او را راحت میگذاشت که نگذاشت چه که تاریخ اندیشه نشان داده که معشوقه حقیقت بسی بیرحمتر و گریزپاتر از آن است که خود را در دام عاشق گرفتار کند شاید تا در ِآکادمی افلاطون هیچ گاه بسته نماند و دیوژن چراغ خود را به زمین نگذارد و سقراط یک ریز بعد از سی قرن حرف بزند و ارسطو هنوز نان برای ناشرانش بر سر سفره بیاورد و زردشت با نیچه دوباره مبعوث شود و مارکس تمام کارگران را به یک میهمانی بزرگ دعوت کند و سخنرانی هگل سر میز شام آن میهمانی با شکوه کسل کننده نباشد و فردای آن روز شاید بلاخره هایدگر از نشعه دازاین به در آید تا سارتر از مسئولیت انسانی بگوید در کافه های پاریس و سوربن بی خیال ِهاروارد و پرینستون از مدرنیسم و پوزیتویسمش بگذرد و تحلیل زبانی ها را رها کرده ، فکو را تربیت کند تا پست مدرنیسم در دستان دریدا از هرمونوتیک شلایرماخر با شلنگ تخته بگذرد و ...

اگر ادامه بدهم خدا میداند که کی تمام میشود و چند تا اشتباه املایی و نگارشی دیگر مرتکب خواهم شد ولی این راهم بگویم ،که گفت :ای برادر تو همه اندیشه‌ای مابقی...

می‌خواستم بگویم این مقاله را بخوانید "چرا فلسفه می‌ورزیم؟" (اینجا)

راستی چرا جهانبگلوی بیچاره را گرفته‌اند این طفلک که ... اوووه وارد سیاست شدیم !!!

بیچاره ماکیاولی، گاهی دلم برایش می‌سوزد ،خود را بدنام عالم و آدم کرد با گفتن آنچه هر روز در طول تاریخ بین همه قدرتمندان اتفاق می افتد آخه همه چیز رو که نباید گفت . وآ الله .

امین

April 26، 2006

هولوكاست را يادآوري نكنيم

می‌گویند که یک کسی یک سنگی می‌اندازد داخل چاه و مابقی قصه !، درست شده احوالات ما ,تکرار مکررات هم حدی دارد !ولی آقایان که دست بردار نیستند هنوز هم همان ماجراست که بود انگاری تازه به موضوع رسیده‌اند .
بابا اینکه کوچه من در قرن بیستم آسفالت شود هم بر هولوکاست مقدم است هم از هیتلر هم از یهودی و هم همهمهمهمهمهم! بقول کسی می‌گفت مارا غنی کنید یورانیم پیش کش!!!!!!!!
هنوز هم من نفهمیده ام که هولوکاست چه ربطی به ما دارد که باید اینهمه هزینه مادی و معنوی برای آن پرداخت کرد. و اصلن ما کجای قضیه ایستاده‌ایم که می‌خواهیم راست و دروغ مطلب را روشن کنیم. بعد هم سینه چاک بدهیم در رفع شبه مهمه در غلطی که یک دیوانه مالیخولیایی کرده، کسی که میخواست رسالت تاریخیش را در دنیا انجام دهد و با اصلاح نژاد آریایی، رایش را دوباره احیا کند و پنجاه شصت سال پیش، کرد آنچه کرد. حالا تازه به کجا می‌رسیم ؟ به آنجا که دنیا ما را در راس قله یهود ستیزی می‌بیند؟ دنیا اشتباه می‌کند !؟ عزیز برادر عالم تا اطلا ثانویه همین طوری است ، بخای یا نخای ؟ این وسط نان ِ شب ِ من ِ ایرانی‌ ِ مسلمان ِ شیعه سال 1385 چه می‌شود.
باور کنید ما با این حضرات یهودی هیچگاه مشکل نداشته ایم و به شهادت خودشان و به استناد تورات(دوم تواریخ 36-22 و عزرا 1-1 ) پادشاه بزرگ ایران ـ کورش کبیرـ منجی این قوم بوده و آنها را در ته تاریخ به سرزمینهایشان برگردانده است و چه و چه و چه . ما مشکلی با این فلسطینی ها هم نداریم آنها هم نباید حقی ازشان پایمال شود، خدا را خوش نمی آید خلاص. بورس تهران را بچسب ! به همان میزان هم که در هشت سال جنگ فلسطینی ها برای ما هزینه کرده اند ما هم البته وظیفه داریم!!!
راستی این وسط یک جمله جالب یادم آمد، میگه : بعضی ها شجاع‌اند بعضی ها شعور ترس ندارند.
چه ربطی داشت ؟!؟!؟!؟
از اینها بگذرید این مطلب را بخوانید (اینجا)

April 11، 2006

باور کنید آقا ! آدم عاقل می‌ترسد

آقا ! باور کنید من یکی که می‌ترسم چون تحت هیچ شرایطی نه دوست دارم شهید بشوم ! و نه دوست دارم در صف شهدای این جماعت حاکم قرار بگیرم چه از نوع گمنامش و چه از نوع نامدارش! هر چند اینبار حضرات باید بدانند که بیشتر شهدایشان گمنام خواهند بود، شوخی که نداریم ،بحث موشک و بمبهای آنچنانی است .دیگر خبری از هور و آتش و دعا و مرثیه و اینها نیست.
ببینید در کمتر از شش ماه مملکت را به کجا کشانده اند . دلمان خوش است تازه سینه چاک هیتلر شده‌ایم و پولها خرج می‌کنیم تا کثافت کاری های مردک روانی را لاپوشی کنیم ،خوب دنیا حق دارد از ما بترسد و ما را با چهره هیتلر ببیند ! آنهم نه خود هیتلر بلکه هیتلر کوچک ! هیتلرم باشی بزرگش باشی نه کوچکش!خواهش می‌کنم اینجا را مطالعه کنید . حتمن. ( گزارش از برنامه آمریکا جهت حمله نظامی به ایران)

March 25، 2006

ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد

سردی و افسردگی را بعضی کار دیوان می‌انگارند و انسان را شایسته آن نمی‌دانند و تلاشگرِ گریزاندن‌ ِ آنند و اینک که باد بهار روزگاران گویی که روی از ما گرفته و قامت فسردهِ سرما بر پای ایستاده، هر سال به گاه اعتدال ربیعی هر نسیمی را یاد دار آن می‌پنداریم و در آن می‌کوشیم که فراموش نکنیم که اول قدم آن است که در «خود» بهار را پذیرا باشیم:
اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی
بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا
و بدانیم که گیاه درونْ مرده و تخم ِ در خود شکسته را باد بهار چه مداوا باشد :
درون خانه خزان و بهار یکرنگ است
ز خویش خیمه برون زن بهار را دریاب
نوروز ایرانییان یاد داشت نو-‌ روزی است و دل در گرو این پادشاه خوبان بستن و هر بار به گرد «‌مهر‌» گردیدنی یادروز آن و مجالی برای اندیشیدن در آن و برای آن.
شکر آن را که دگر باره رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
و آنگاه که این عزیز در مُلک سینه به تخت برآمد و از او کارها راست گشت و افسارِ هر چه نه نیکویی را به سوی نیکی گردانید، نوید توان داد که کار ها به سامان شد و مردمان به عیش رسیدند، و روزگاران محنت گذشت .
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
بهار را باید در درون و برون ، هم در مردمان و هم بر مردمان خواست و باید باور داشت که آنچه خواهد ماند و نخواهد گریخت نور است و گرما و زنده‌-گی ، و هر چه غیر از این رفتنی و فرسودنی.
به یک قرار بود آب , چون گهر گردد
بهار زنده دلان را خزان نمی‌باشد
راستی سال نو مبارک
ارادتمند امین

February 22، 2006

پیش چشم من ولیکن نگذرد چیزی بدون سوز

بعضی از حرفها جایگاه خودشون رو دارند و اصلن مهم نیست که شما ازشون خوشتون بیاد یا بدتون بیاد فقط باید شنیدشون و لذت برد نمونه خیلی داره اما آخریش رو که من دیدم نوشته مسعود بهنود تحت عنوان "گزارش انقلاب" بود (ببینید).نگاه جالبی ِبه یک تیکه از تاریخ پیچ در پیچ ما ایرانی ها ، نگاهی به تب و تابها بعد از فروکش کردنشان .

وقتی که میخواندمش بی اختیار یاد رمان زیبای "قلعه حیوانات" جرج ارول روزنامه نگار انگلیسی افتادم (اینجا بگیریدش) و از خودم پرسیدم که این تاریخ است که تکرار می‌شود و یا ما آدم ها هستیم که در موقعیت های مثل هم، یک جور عمل میکنیم و یا چیز دیگری است به هر صورت و پاسخ هر چه که باشد مهم این است که حافظه مان درست کار کند و هیچ چیزی را فراموش نکنیم یادم می‌آید که نیمای عزیز در شعر "یاد" اون آخرش میگه :
...
آه می‌‌گویند
چون بگذشت روزی
زان نباید یاد کردن
خاطر خود بی سبب نا شاد کردن
بر خلاف یاوه‌ی مردم
پیش چشم من ولیکن نگذرد چیزی بدون سوز
می‌کشم تصویر آن را
یاد من می‌آید از آن روز.

February 11، 2006

آدمی باید از ظلم کردن بیشتر بهراسد تا از تحملش

ما ايرانی ها هميشه شانس اين را داشته ايم كه بسیاری از پدیدارهای جامعه شناختی را خودمان تجربه کنیم و آن هم مثلن در یک نسل. یکیش همین ناکجا آبادگرایی که بنا به تعریف من یعنی همین انسانهای گوشت و پوستی ِ عینی را فدای اوهام و خیالات و آرزوهای دور و دراز کردن و به وعده ساختن بهشت بر زمین، جهنمی را بنا نهادن و نسل‌ها را به هوای آنچه روزی خواهد آمد سوزاندن و فدا کردن.

شعارهای اول انقلاب 57 و دورنمایی را که رهبران آن در نظر داشتند اگر برسی کنیم این معنا را به عینه خواهیم دید، و وحشتناک تر آنجا که دگماتیسم مذهبی هم به کمک می‌آید و هر جا که لازم شد بساط خود را در تایید و موافقت پهن می‌کند .اینگونه می‌شود که کسانی وحشتناکترین جنایتها را برای مصالحی که خود باور دارند روا می‌دانند و می‌دارند والبته آنچه که رخت بر می‌بندد و حتی زشت مینمایندش تسامح و تساهل خواهد بود

کارل ریمند پوپر که لقب «خوشبين ترين فيلسوف معاصر» را دارد باور دارد که " كسانى كه مى پندارند قادرند بشريت را سعادتمند كنند، آدم هاى خطرناكى اند." البته این آموزه برای ما که با افکار ایدئولوژیک تربیت شده و زندگی می‌کنیم و حتی دینمان را در این فضا برایمان رنگ آمیزی کرده اند در بدایت امر غریب و غیر قابل قبول خواهد بود ، لکن کمی اندیشیدن در این موضوع گمان کنم که خالی از بهره نباشد.

سخنرانی «مدینه‌ی فاضله و قهر» قدم خوبی است .(برداشت کنید)

امین

January 23، 2006

چرا تشیع؟ کدام تشیع؟


آقای دکتر محسن کدیور یک سخنرانی داشته اند در حسینیه ارشاد تحت عنوان « چرا تشیع؟ کدام تشیع؟» (ببینید) که خواندنش را پیشنهاد میکنم و بعد از آن اندیشیدن در موارد زیر را که به نظر من رسیده است خالی از بهره نمیدانم .

از دیگر گونه برداشتی از تشیع سخن به میان آمده است ، کلامی صحیح و بجا که در ابتدای امر ذهن سلیم بدور از تعصب آن را خواهد پذیرفت و سر جنگ با آن را نخواهد داشت و بالطبع عوارض خود راهم خواهد داشت که از آنان گریزی نیست. با آنچنان تعریفی که ایشان از تشیع ارائه داده‌اند به نظر می رسد که قائل به این حقیقتند که تشیع بر داشت امیرالمومنین علی از اسلام بعد از وفات محمد رسول الله بوده است در کنار دیگر بر داشت‌های صحابه بزرگ آن حضرت ، پس حال که اینگونه است آیا این برداشت برای ما حجیت دارد ؟ و آیا رجوع به این برداشت ما را از نیم نگاهی به دیگر برداشتها بی‌نیاز میکند؟ (مثلن برداشتهای خلفای پیشین ) آیا ما با آن گونه دیدن قضیه به این نظر نرسیده‌ایم که تشیع توالی منطقی و الزامی اسلام نیست؟ و پذیرفتن رسالت محمد سلام‌الله ، ما را الزامن به سر سپردن به ولایت امامان شیعه نمیرساند، آنگونه که شیعه باور دارد و برای اثبات آن ادله عقلی و نقلی کثیر اقامه میکند ؟

در باور عموم اهل تشیع مفاهیم و آموزه‌هایی وجود دارد که هویت شیعه بودن را رقم می‌زند و مرز بندیها را مشخص میکند، و هر چند که به قول ایشان ردپای آنان را مثلن در نهج البلاغه نمی‌توان دید اما در کتب معتبر حدیث از زبان ائمه شیعه نقل شده‌اند، اگر وجود این اعتقادات را مخالف با برداشتمان از اسلام یافتیم و حتی بعضی از آنها را در تضاد با اصول دیدیم چه باید کرد؟ دیگر بحث بر سر نوع نگرشمان به تشیع نیست، صرف وجود آن باوره‌ها را عرض میکنم . باز تاکید میکنم صحبت از اعتقاداتی است که صورت زبانی «تشیع» را معنا می‌دهد .اگر کسی داشتن ولایت امامان شیعه و اینکه رسول الله از آنان به اسم یاد کرده است را نپذیرد و آنان را معصوم نپندارد و فاطمه زهرا با همه بزرگیش را بانوی دو عالم نشناسد و اینکه حضرت حق هستی را بخاطر وجود کسی آفریده است را شرک بداند و همین قرآن موجود را نسخه کامل دانسته و دیگر صحیفه‌ها که نزد دیگران است را قبول نکند و و و ، آیا او هنوز شیعه است؟

اگر اصل اسلام باشد و برداشتهای البته قاعده‌مند از آن، دیگر به نظر شما چه حاجت که بر سر یک صورت زبانی جدال کنیم و به خاطر عواطف و سلایقمان به دنبال یافتن براهین برویم و بگونه‌ای مسئله را باز خوانی کنیم که هیچ گره ای از کار فروبسته ما نگشاید ؟ آیا نباید طرحی نوع از اساس ریخته شود و نو کردن جامه را رها کرده در پی نو کردن صاحب جامه باشیم ؟ آیا مشکل اساسی مصلحین ما در قرن حاضر این مسئله نیست که جهد بسیار برای رویه ای میکنند که بن‌مایه آن به گونه‌ای دیگر ریخته شده است ؟ برای مثال آنچه امروز در عموم شیعه دیده می‌شود برداشت شریعتی از مهدویت است که «انتظار مکتب اعتراض » ، یا برداشت «اگر اون ماه نمونه رخ خود را بنمونه !!!!!...»؟ مشکل کجاست ؟

اگر ما از سویی به خاطر اعتقاد راسخمان به بعضی از معارف و دستاورد های بشری و آگاه شدن به نیازهای امروزین ِانسان ِ عصر مدرن و حتی پست‌مدرن و از دیگر سو به جهت علاقه و عواطفمان به یک مذهب خاص ، برآن شدیم که به گونه ای مثلن مذهب تشیع را تعریف کنیم که با آنها سر سازگاری داشته باشد ، و الفی را پذیرفتیم باید تا یای آن را رفت و این امر یقه‌مان را رها نمی‌کند ، (همان طور که می‌بینیم).آیا میشود در این راستا که آموزه‌ها زنجیر و مسلسل شده‌اند انتخابی گزینشی داشت ؟

اگر کسی اصل قداست و حجیت را از کلام امامان نستاند و با اتکای آنان حقوق بشر را اثبات کند و تساهل و تسامح را اخراج نماید چرا دیگری حقوقی را برای خودش از آنان استخراج نکند مثل ولایت مطلقه فقیه؟ و آیا این نمی‌شود همان جنگ و جدال مشروطه تا حالا ؟

آیا به نظر نمی‌رسد که باید این امور ایمانی و اعتقادی را در جای خودشان قرار داد و برای هر مسئله‌ای مثل دموکراسی و حقوق زنان و اقتصاد و علم حقوق و سیاست و اتم و ... به سراغشان نرفت ؟ چه ایجابن و چه سلبن .


آیا ما نباید قبل از همه این مجادلات حدود نیازمان به دین رامشخص کنیم و مسائل همان حیطه را به پیشگاه دین بیاوریم و بار زیادی از قامت نحیف دین ِدنیای امروز طلب نکنیم؟ آیا بنظر شما جواب مسائل ریاضی را در جایی بجز قوانیین ریاضی باید جست؟ یا مسائل شیمی، فیزیک، ستاره شناسی، پزشکی؟

با احترام امین

January 11، 2006

عید قربان و حاجی واشنگتن

از ساخت فیلم «حاجی واشنگتن» (ببینید) بیش از بیست سال میگذره ، هنوزهم که می‌بینیش برات تازگی داره و انگار همین پارسال ساختنش . خدا رحمت کنه علی حاتمی رو، خدای فضا سازی بود و دیالوگ و منولوگ و سلیلوگ، در هیچ کدوم از فیلمهایش نیست که خودگویی های به یاد ماندنی نداشته باشه . حاجی واشنگتنش که سراسر همینه ، بد نیست این تیکشو که هم ربطی به عید قربان داره و هم خدا وکیلی آقای انتظامی خیره کننده بازیش می کنه و خیلی هم از احوالات سیاسیه ما ـ از مابین‌الملل گرفته تا داخلیه ـ بعید نیست ، بخونیم و اگه تونستیم بریم فیلم و کامل ببینیم. راسی عیدتون هم مبارک .

( در کنسول سوت و کور ایران در واشنگتن- روز عید قربان – حاجی (عزت الله انتظامی) سفیر کبیر)
[گوسفند – حناگذاشته – از دست حاجی میگریزد... حاجی به چنگش می‌آورد]
آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند، آئین چراغ خاموشی نیست، قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کمتر چریده بودی بیشتر می‌ماندی، چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنابسته، قربانی!، عید قربان مبارک، دلم سخت گرفته، دریغ از یک گوش مطمئن، به تو اعتماد میکنم همصحبت. چون مجلس، مجلسِ قربانیست و پایان سخن وقت ذبح تو، چه شبیهِ چشمهای تو به چشمهای دخترم - مهرالنساء- ذبح تو سخته برای من. اما چه کنم وقتی یک قصاب مسلمان آداب دان نیست. در تبعید به دنیا آمده ام، تبعیدی هم از دنیا میروم، پدرم به جرم اختلاس تبعید بود با اهل بیت به کاشان، کاش مادر نمیزادم. عهد این شاه به وساطت مهر علیا به خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت، شد صدر اعظم، شبابِ حاجی بود که به جرم دستیاری در قتل امیرکبیر، مغضوب قبله عالم شد. بنده مرتد خدا و ملعون مردم، هم از صدارت عزل شد، هم تبعید. به عمرم حتی از آدمهای خانه عبارت "خدا پدرت را بیامرزد" نشنیدم. یک همچو رذلی بود بابای گور به گورافتاده حاجی. تاوان معصیت پدر را پسر داد. غشی شدم، حاجی دید یا باید رعیت باشد بنده خدا، دعاگوی قبله عالم، جانِ خَرَکی بکند برای یک لقمه نان بخور و نمیر، و یا نوکر قبله عالم باشد و آقای رعیت. صرفه در نوکری قبله عالم بود. گربه هم باشی گربه دربار. حاجی بر و رویی نداشت، کوره سوادی لازم بود آموختیم، جلب نظر کردیم شدیم بابِ میل. نوکر مآب، شاه پسند، از کتاب داری تا ... رختخواب داری، تا جنرال قنسول شدیم به هندوستان. در هندوستان اینقدر خواب آشفته دیدم از قتل عام مردم هند به دست نادر، که شکمم آب آورد، سرم دوار گرفت، خون قی میکردم دائم، هر شب خواب وحشت بود، طبق طبق سرهای بریده، قدح قدح چشمهای تازه از حدقه درآمده، تپان مثل ماهی، لیز.

[حاجی، گوسفند را سر میبرد... تکه تکه میکند] (به هیات قصابان گاه چاقو تیز می‌کند و گاه ساتور میزند)

مرده زنده آمدیم دارالخلافه تهران، که صحبت سفر ینگه دنیا شد. کی کم عقلتر از حاجی. شاه، وزیر، یاران، اصحاب سلطنت، ما را فرستادند به یک سفر پرزحمت بی مداخل. دریغ از یک دلار که حاجی دشت کرده باشد. فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی، مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست تره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید. قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد میکند، نفوس حق‌النـَفـََس میدهند، باران رحمت از دولتی ِسر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم!. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهلتر!. ریختِ مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشمها خمار از تراخم است، چهره ها تکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم، آبش کرم گذاشته، ملیجک در گلدان نقره میشاشد، چه انتظاری از این دودمان. با آن سرسلسله اخته. خلق خدا به چه روزی افتادند از تدبیر ما !!؟، دلال، فاحشه، لوطی، لَلِه، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر،،، گدایی که خود شغلی است، مملکت عنقریب قطعه قطعه میشود. من نه کاردانی داشتم برای خدمت، نه عرضه خیانت. من حاج حسینقلی، بنده درگاه، آدم ساده باده، قانع به نوکری، امیدوار به الطاف همایونی، حاجی رو ضایع کردند الحق، از این دست شدیم : سخت، دودل، بزدل، مردد، مریض، مفسد، رسوا، دو رو، دغل، متملق، حاجی ! به شوق کدام کعبه قربان کردی؟

January 02، 2006

به بهانه یک مباحثه

خیلی از گذشت شصت سالگی دکتر سروش نمیگذرد . متفکری که از مولوی تا پوپر را پرواز میکند و با غزالی و هیک بر یک سفره مینشیند و از غرب تا شرق ارض را میخواهد هر طور که شده جمع کند ، نقاد موشکاف دیروز کمونیسم و مخالف سر سخت ولایت فقیه امروز، و باید گفت که بی شک یکی از تاثیر گذارترین متفکران دو دهه گذشته جامعه ایران ، این سخن فارغ از آن است که کسی او را بپسندد یا نه و بدور از هرگونه ارزش گذاری باید طلقی شود .
از موثر ترین مباحثی که ایشان وارد فضای فکری ایران کردند و به جد برایش کوشیده‌اند، پلورالیسم دینی است، مجاری حقیقت را تک شعبه ندانستن و گوهر حقیقت را تنها در درج خود نهان نپنداشتن و از صراط مستقیم به صراطهای مستقیم رسیدن.
به هر حال خداوند به ایشان طول عمر دهاد . ایشان با جان هیک یکی از پر آوازه ترین نظریه پردازان فلسفه دین مباحثه ای دوستانه داشته اند که خالی از لطف و پرسش انگیزی نیست . آن را میتوانید (اینجا) بر داشت کنید .
امین

December 27، 2005

سلام سید

این مطلب رو که خوندم فهمیدم که « سید » یعنی همون ‍‍‍پرزیدنت سابق یا آٔقای رییس جمهور خاتمی هم اومده تو دنیای مجازی و شاید بخواد وبلاگ نویس بشه ، خوشحال شدم و بی اختیار یاد حرف یکی از دوستام افتادم که تو همین روزای درب و داغون انتخابات آخری در اومد گفت خاتمی قبل از همه این حرفها و تصویرها برای نسل ما یه معلم بود . واقعن ، درست به همین خاطرم هست که هرچه هم که ازش گله داشته باشیم بازهم هرچه میگذره بیشتر دوسش داریم . شاید بتونیم از این به بعد خاتمی ، « مردی با عبای شکلاتی» را رو اینجا ببینیم . امیدوارم. اولین مطلبش هم همین پایینی بوده ، بخونید :


December 22, 2005 10:31 PM
بسم‌الله الرحمن الرحيم
عشق به حقيقت و تلاش براي دريافت آن و عشق به آزادي و تعالي و كوشش براي رسيدن ‏به آن جوهر آدمي است. و اگر اميد به اين دريافت و رسيدن نبود زندگي پرمرارت آدمي در ‏طول تاريخ ناممكن مي‌شد.‏
آنچه خواستني است دوستي و مهر است كه زندگي را طربناك مي‌كند و آنچه نا خواستني ‏است خشونت و نامهرباني است كه جهنم جان آدمي است.
براي عزيزاني كه هديه ارزنده وبلاگ را به من ارزاني داشتند و براي همه ارجمنداني كه با ‏اظهار نظر خود جان خسته مرا نواختند آرزوي شادكامي و سلامتي مي‌كنم.‏
بياييد تا ايمان به حق را با هيچ متاعي سودا نكنيم.‏
‏ و بياييد براي آباداني و اعتلاي ايران عزيز از هيچ كوششي خسته نشويم.‏
و بياييد اميدوار باشيم و با همبستگي و بيداري راه سربلندي را با يكديگر طي كنيم.

December 20، 2005

نعمت های فراموش شده – آرامش

اصل مطلب آنکه انسان برای چه زندگی میکند ؟ جواب هرچه که باشد سر جنگ نداریم اما چه چیز وصول به آن را راهبری میکند ؟

این دو پرسش هرچند که در نظر اول تکراری یا ساده و شاید برای عده ای مضحک باشد اما بنیان کن تر از این حرفهاست که کسی ادعای پاسخ تام و تمام آن را داشته باشد.ولیکن پیرامونش میشود و باید تا آنجا که توان هست اندیشید و سخن گفت و تازه گاهی آدم به این نکته هم جذب میشود که نکند پاسخ همان نفس جستجوی پاسخ فی حد ذاته باشد.؟!

من دوست تر دارم و اینگونه خیال میکنم که موتور حرکت دهنده آدمی به سوی هدفِ معنا دهندهِ به زندگیش همان آرامش است و انسان در طلب این دیریاب است که پله ها را یکان یکان پشت سر میگذارد و طی مسیر میکند. اما گاهی میپرسم که آیا آرامش را باید به ما اعطا کنند ؟ یا که میبایست آنرا بوجود آوریم ؟ و اصلن رسیدنی است یا ساختنی ؟ و حتی میزان و محک قضا وت آن چیست ؟ صرف ادراک خودمان یا نگاه و نظر دیگران هم مهم است ؟ مادیات چقدر موئثر است ؟ کم ؟ خیلی ؟ هیچ ؟(این آخری کفر خیلی ها را بیرون می آورد) تازه خود آرامش کدام است ؟ حد و رسم آن را چگونه باید تدقین کرد ؟ آنچه که الکل و مخدر و روانگردانها به انسان میدهند چیست ؟ آیا ذاتن میتوان فرقی بین اینها و دیگر برداشت ها قائل شد؟

اگر بخواهم همینجوری ادامه بدهم خدا میداند که کی پرسشها تمام میشود تا چه رسد به پاسخ دادنش؟ با این حال برایم قطعی است که انسان امروز از دست داده ای دارد که هر چه کوشش کند تا آن را به دست بیاورد ضرر نکرده است و آن هم همان آرامش است آرامش آرامش آرامش آرامش آرامش آرامش آرامش و باز خدا میداند که چقدر میترسم وقتی که فکر میکنم نکند کسانی در این هجمه اضطراب و وحشت آن را فراموش کرده باشند و آنچنان غرقه شده باشند که شنا کردن را همان غرق شدن بدانند ؟ وامصیبتا که چقدر دهشتناک است و حراس آور ؟ شما اینگونه احساس نمی کنید ؟

... و تازه گاهی آدم به این نکته هم جذب میشود که نکند پاسخ همان نفس جستجوی پاسخ فی حد ذاته باشد.؟!
ارادتمند امین

October 02، 2005

در استفاده از خرد خود دلیر باش

چند روز پیش كه مطلبی را از آقای دكتر سروش می‌خواندم ( اینجا ببینید ) بی اختیار به یاد این جمله كانت افتادم که " به دانستن جسور باش " این رساله را حتما بگیرید ( اینجا ) ومطالعه کنیید بسیار جالب است حتی اگر دویست سال از آن گذشته باشد.

کاری که محیط اطراف با ما می‌کند و متاسفانه جزیی از فرهنگمان شده است اینست که از کودکی ما را در آنچنان تارهای عنکبوتی ِ از پیش بافته‌ای محصور می‌کنند و آنچنان در کلیشه های تکراری و گاه تاریخی قرار میدهند و حتی بسیاری از ناهنجاری ها را به عنوان هنجار بر ما تحمیل میکنند که هیچگاه مجال حتی برای یک لحظه «‌ خود بودن » نداریم ، و اگر بخت مان یار بود و اقبال مان بلند و روزی وصال ِ آنگونه مجالی دست داد آنچنان خودِ اصلی مان برایمان غریب و ناشناس است که هراسان و مستوحش از خودمان خواهیم گریخت و به دامان همان « من ِ برایمان ساخته » پناه خواهیم برد .

برای آدم مشکل است باور کردن این حقیقت که هیچ از خود ندارد و تکرار مسخره و مکرری است از نسلهای گذشته ای که آنها نیز خود اینچنین بوده‌اند و همین گونه تا برود به نمی دانم کجای تاریخ!!! ایمانت، عقیده‌ات، دینت، مذهبت، سلیقه‌ات، تفکرت، نوع نگاهت، ژست گرفتنت، حرف زدنت و نهایتن هر آنچه تو را به عنوان انسان در این محنت آباد دنیا تعریف میکند مال خودت نیست، و تو در طراحیش هیچ کاره بوده‌ای. و این حقیقتی است ، حقیقتی که خواب را از سر می‌پراند و آرامش را به کام حرام و آخور خوب و گرم و نرم چریدن را برای آدم جهنم میکند. چه کسی است كه تاب بیاورد ؟ این است كه دست و پا می‌زنیم‌ ، خودمان را به تجاهل می‌زنیم ، تفسیر هایی می‌کنیم و بهانه هایی می‌تراشیم که گاهی خودمان هم خنده مان میگرد چه رسد به آگاهان و خود ساخته‌گان .

روبرو شدن با آنچنان حقیقتی دل شیر میخواهد و طاقت فیل و خدا می‌میداند که چه جهدی باید کرد و چه خون دلی باید خورد تا طرح کج و موج بدقواره ای را که یک عمر به آن عادت کرده ایم از نو رسم کنیم .

بگذریم ، خدا عاقبت همه مان را ختم به خیر کند.

امین

September 25، 2005

خیالهای شیرین ِ دور دستها و تلخی شنیدن حقیقت

چندی پیش به یک پرسش و پاسخ از جناب آقای ملکیان برخوردم که برایم جالب بود .مسله در مورد پروژه « تجدد ایرانی » ( ببینید ) است که ایشان به صورت خیلی سریع و خلاصه در مورد موضوع و پیرامونش بحث میکنند و بعضی نظرات میدهند که انگار عده ای را ه خوش نیامده و داد وهوارهای نظری بالا گرفته است و دوستان ِ « چو‌‌‌‌‌ ایران نباشد تن من مباد » هم دلگیر از این همه بی مهری به مام وطن سلسله غیرت جنبانده اند و جماعتی با سلاح دشنام و فرقه ای دیگر به مدد طعن و زخم زبان و البته دیگرانی نیز با استمداد خواهی از تارخ و علم الاجماع و فلسفه و عرفان وادبیات و هر آنچه که بشود به او استناد کرد، به جنگ با این ویران گران هویت ایرانی این عرب زده گان ِ صد البته مسلمان زاده بر خواستند تا دین بهی را فرا یادشان آرند و پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک پدرانشان را نشانشان بدهند و بنمایانندشان که ما که ها بوده ایم چه ها کرده ایم و آنگاه بگویندشان که «هنر نزد ایرانیان است وبس».
به هر حال و به هر صورت که از این حرفها بگذریم، آنچه که می‌ماند آنست که احساسات اوهام آور را کنار بگذاریم و حضرت عقل نقاد را فرا خوانیم و به دور از هرچه سر و صدا بنشینیم و نقد کنیم و نظر بدهیم و رد کنیم و دوباره از نو و همینطور از این بارها بسیار باید اینگونه بود تا شاید به قدر ذره ای در هر دهه ای گوهر نا یاب حقیقت را بدست آوریم. این تنها و تنها راه برای بشر است و همچنین برای ما ایرانیا اگر خودمان را مثل همه مردم دنیا میدانیم و مثل همه آدمها روی کره خاکی ، و گرنه که هیچ . این خیالهای خوشمزه را رها کنیم و ایمان بیاوریم که هنر(در معنای وسیع خودش) نزد همگان است و بس. و از آن میان نیز تنها نزد آنانست که هنر را می‌آفرینند و آن را می‌نمایانند ، یادمان نرود که فردوسی بزرگ برای تمام کارهای نا کرده اش با من برابر است و آنگاه که زحمت کشیده و بسی رنج برده در این سال سی وخلق کرده و شاهکار آفریده از من پیشی گرفته است.
بزرگترین دردی که یک قوم دربدر را، از پای در می‌آورد درد ندانستن درد است. و دریغا که سالیان دراز است که ما را این درد در بر گرفته و وحشتناک تر آنکه اگر از ما کسی دانست که در ما این درد تا ریشه استخوان ریشه دوانده است و خواست بکوشد که درد را دریابد و آنگاه طلب دارویی و در پی چاره ای بر آید خودمان از کوچک وبزرگ و دانا ونادان بر او هجوم که او مرض دارد و مابقی ماجری را سرکی بکشید در تاریخ پر افتخارمان !؟؟؟
بله میگفتم که ما خیلی از این راهها را رفته ایم و سرمان به سنگ خورده است ، چرا باز هم همان راهها را می‌آزماییم ؟ مگر کسروی گری راه نیانداختیم ، فردوسی بازی و عرب پالایی و عرب شیفتگی و حتی مارکس پرستی و سارتر گویی و مهدویت گرایی و مقدس بازی و ..و..و...و..وو..ووووو.
بنشینیم و چراغ خرد را به میان آریم و دراو کوشیم که هیچ چاره ای جز آن نیست . با حلقه‌ی وهم گرفتن از هر جنسش که باشد ــ زرتشتیش، داریوش و کورشیش یا اسلامیش یا شیعیش یا لیبرالی و این روزها هم که پست مدرنش ــ ره به ناکجا آباد هم نخواهیم برد چه رسد به سر منزل مقصود. که « در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن‌» شرط اول قدم آنست که عاقل باشیم.
با احترام
امین

June 27، 2005

آموزگارن هميشه معلم

درود خدا بر تو باد آنگاه كه زاده شدي ، زيستي وآنگاه كه بسويش شتافتي.
چند روزي از سالروز شهادت انديشمند بزرگ و دردمند دكترعلي شريعتي مي گذرد. 29 خرداد 56. درست 28 سال گذشته است و هنوز خيلي ها اين فقدان را تازه مي بينند و سخت مي انگارند ، ولي هرچه كه بوده اكنون رنگي از تاريخ را به خود گرفته است برگي مهم از آن را به خود اختصاص داده است البته اين اصلا به معني كهنگي و پوسيدگي نيست ، كه انديشه و فكر ازاين آفت ها ندارند .
نظر من اين است كه امروز ما بيش و پيش از آموختن انديشه هاي شريعتي و به ياد داشتن نظرياتش به متد و شيوه شناسي او محتاج تريم و به اين زواياي پديده اي به نام شريعتي ببيشتر بايد توجه كرد. او از چه ميگفت ؟ چرا ميگفت ؟ چگونه ميگفت؟ واقعا بايد تحليل بشود ودقيق مورد كنكاش واقع بشود كه خيلي خيلي محتاجيم.
چند روز پيش انتخابات با نتيجه اي كه ديديم به پايان رسيد. نتيجه اي كه كثيري از صاحب نظران وآزادي خواهان و اصلاح طلبان نه انتظار آن را داشتند و نه علاقه اي به آن . راستي چرا بعد ازاين همه گفتن ها و نوشتن ها و اين همه هزينه متحمل شدن ها و بعد از گذشت هشت سال بايد به اينجا برسيم ؟. چرا قاپ مخاطبان اصلا حات و دمكراسي خواهي را كساني كه در چنته چيزي به جز يك مشت شعار هاي غير اصولي و نخ نما و سطحي ندارند بايد بدزدند ؟
تمام تحليل هاي سياسي و اقتصادي و اجتماعي و هرچه وهرچه درست، اما با همه شرمندگي بايد بگويم كه انتخابات به ما نشان داد هفتاد درصد حرفهاي ما را در اين چند ساله مردم نفهميده اند، هيچ كدامشان ، انگار كه ما از كره ديگري آمده باشيم . دقيقا نود درصد مشكل ما همين است ما با ملتي روبرو هستيم كه واقعا نمي داند چه ميخواهد تكرار ميكنم ، نمي داند چه ميخواهد اما گاهي مي فهمد كه چه نميخواهد يا حتي فكر كند كه يك چيزي را نمي خواهد. دليل همه اين ها هم اين است كه زبان اهل فن و نخبگان و روشنفكرانشان را نمي فهمند و اين تقصير آنها نيست. اين طرف بايد حرفهايش را براي مردم ومخاطبانش قابل فهم كنند ، و اينجا است كه مگويم به شريعتي نيازمنديم و بسيار هم . بله اين را بايد از او آموخت ، اينكه چگونه مي شود با مردم به راحتي سخن گفت و آنها را واقعا جذب كرد بدون آنكه دچار ابتذال و عوامزدگي شد؟ و دردهاي اصلي را برايشان تشريح كرد و اين آگاهي را درونشان نهادينه كرد بي آنكه بهراسند ؟ روشنفكر امروز بايد بيا موزد كه چگونه مي تواند نزديكِ به واقعيت، مردمش را بشناسد، چرا كه مهمترين شناختي است كه با آن خيلي سر و كار دارد.
ازين گونه مسائل است كه آدم گاهي چقدر جاي بعضي ها را خالي مي داند و فكر ميكند كه چرا بعضي از نسلها اينقدر فقيرند و كمبود معلم دارند . معلم ! به معني واقعي كلمه .
ارادتمند امين

April 19، 2005

هردم ازين باغ بري ميرسد

اگر كمي دقيق به اوضاع و احوال خاور ميانه نگاه كنيم متوجه اين حقيقت وحشتناك ميشويم كه يك شبِ ميتوان آرامش پوشالي آن را آنچنان برهم زد كه بيا و ببين .همين دو سه ساله را نگاه كنيد چه خبرست . از اين بدتر وضعيت خودمان است ، اهواز را يك شبِ به چه مرزي مي كشانند ، با يك نامه اي كه معلوم نيست جعلي است ، واقعي است ، از كجا آمده ، چطوري لو رفته است ، وووو. تازه خو د ابطحي كه شديدا تكذيب ميكند (ببينيد) از آن طرف هم همه خود را وسط گود مي اندازند كه حالا بالا غيرتن كوتاه بيايد ، بابا عرب وعجم ندارد ما مخلص شما هم هستيم ، مگه نمببينيد اين آمريكاي مادر به حرا م چطوري داره داخل كوچه عربده ميكشه ، ول كنيد بابا ، تازه همه مان بنده خداييم و عندالله ملا ك تنها تقوي است و خلا صه هرچه كه بتوانند مي كنند تا فعلا خدا اين شر را از سرشان باز كند . اما بلاخره كه چي .
ريشه هاي اصلي اين حركات كجاست ؟ راه حل واقعي اين قضايا چيست؟ آيا بايد باور كنيم كه كسي بطور اساسي به اين موضوعات فكر ميكند و در پي يافتن راه حل هاي علمي و كار آمد است ؟ ما كه مأيوسيم . چون بقول معروف گفتني ! آزموده را آزمودن خطاست .
در آخر اينكه با اوضاع و احوالي كه مدتي است در خاور ميانه حاكم شده است و وضعيت سياست هاي مديريتي دنيا در امروزه روز و مناسبا جديد در روابط بين المل بايد دست از خيلي تفكرات مجهول الهويه عهد بوقي برداشت و چه در سطح داخلي و چه بين المللي رفت وزبان امروز را آموخت ، قاعده بازي را بلد شد و با ممارست جدي شيوه هاي دور زدن حريف را آموخت تانه بتوانند دورت بزنند و اگر لازم شد دور بزني . با قيافه و شعر و شعار نمي شود مملكتداري كرد و با اظهار نظر هاي الله بختكي در تريبنهاي غير علمي نميتوان در براي جهان تصميم گرفت .
والسلام
ارادتمند امين

March 08، 2005

در اين مجال انتخا ب ، كي چه مي كند؟!

آنچه اين روزها درهرگوشه و كناري كه مباحث جدي جامعه مطرح ميباشد شنيده ميشود بحث از انتخابات رياست جمهوري است، كه در كنار آن هم الفاظي بگوش ميرسد از قبيل خاتمي، مقام رهبري، ساختار قدرت در قانون اساسي، اصلاحات، انحصار طلب، تحريم انتخابات، اقبال عمومي، مشاركت حداقلي و حد اكثري ، تاييد صلاحيت، معيشت مردم ، حقوق بشر و از اين قبل واژه گاني كه در گفتمان سياسي – اجتمايي امروز ايران بسيار كاربرد دارد . و اين نشانه نزديك شدن يك مسابقه ديگر است كه تنورش دارد كم كم داغ ميشود.
در اين چند ماه گذشته خاورميانه سه انتخابات بسيار حساس از نظر منطقه اي و جهاني داشته است، انتخابات افغانستان، فلسطين و عراق . و شايد بتوان انتخابات آتي ايران را هم شماره چهار آن دانست . اما آنچه در ميان شهروندان ايراني ديده ميشود واكنش هاي گو نا گون نسبت به اين واقعه است كه ميتوان آن را در ديد اول و نه چندان ريز و مو شكافانه به چهار دسته گروه بندي كرد.
اول واكنش بي تفاوتهايي كه نه ميدانند چه خبر است ونه ميخواهند بدانند و حتي در بعضي موارد نه ميتوانند بدانند. راحت و آسوده زندگيشان را ميكنند و سر مباركِ بي درد سر را به درد سر نميدهند! مشكلي با كسي ندارند و كسي هم با آنها مشكلي ندارد و يك «بابا به ما چه » همه مشكلات و دغدغه هاشان را كه حل ميكند هيچ خيلي هم خوش بحالشان ميشود. نا گفته نماند كه اين طيف هميشه غير موثر نيست گاهي ميشود به خوبي از آنها نهايت استفاده را برد و حتي گاهي هم سرنوشت ساز هستند، اما اينكه چگونه و در چه جهتي !؟ با استفاده كننده محترم است. لطفا آهسته حمل (حمله) شود!!!!
دو ديگر همان عزيزان هميشگي اهل « وظيفه»اند. كه احساسات تكليف مدارشان بسيار بسيار بالا است و راي دادن را نه حقي مسلم و انساني براي خود، كه به هر گونه اي كه دلشان بخواهد ميتوانند از آن استفاده كنند ، بلكه تنها يك انجام وظيفه مي دانندش كه حتما بايست آن را ادا نمود؛ و جالبتر اينجاست كه اين انجام وظيفه و تكليف در نود درصد از مواقع به نفع يك سري از انتخاب شوندگان خاص و گروههاي خاص تري تمام ميشود كه آنها هم از اين حضرات چيزي بجز انجام وظيفه نميخواهند، مابقي قضايا خودش بحمدالله راست وريس ميشود. الله اعلم بالحقايق الامور.

سه ديگر آناني كه هم به قضايا كار دارند و هم ميدانند چه خبر است، و راي دادن را نيزبراي خود يك حق هميشه پابرجا و انساني ميدانند و عقيده شان، استفاده كردن از آن به همان گونه اي است كه خودشان راه درست تر و بهتر مي دانند. و در اين دوره راه درست تر را اين مي دانند كه از آنجا كه جناح نزديك به حاكميت يعني همان انحصار طلبان « قيمومت مدار» از اراء به صندوق ريخته شده سو استفاده خواهند كرد پس نبايد در انتخابات شركت كرد تا با يك مشاركت حداقلي به حضرات حالي كرد. البته به دلايل اين نتيجه گيري بيفزاييد دلسردي از بعضي تصميمات دوره گذشته رياست جمهوري و همچنين شيوه برگذاري و دخالت در انتخابات از سوي نهادهايي مثل شوراي نگهبان و...
در اين اوضاع و احوال شاهد دسته چهارمي هستيم كه با گروه سه اشتراكات فراواني دارند لكن راهي را كه انتخاب كرده اند عدم شركت نيست ، بلكه معتقدند كه هنوز ميتوان و بايد از روزنه هاي كوچكِ اميد نهايت استفاده را برد چراكه هر از ميدان در رفتني تنها به نفع افكار خطرناك و مضر داخل و خارج كشور خواهد بود و بس وپيش از آنكه حريف ضربه خاصي را متحمل بشود اين جنبش اصلاحات است كه ضربه خواهد خورد و فرصت ها را بيش از پيش از دست خواهد داد . پس معتقدند كه هر چه قوي تر بايد در انتخابات شركت كرد و ميدان را از دست حريف گرفت و عرصه را هرچه بيشتر بر او تنگتروتنگتر كرد . البته اين كه ما قبلا ميدان را در دست داشته ايم ولي چه توانسته ايم بكنيم ؟ سئوالي است كه جوابش را هنگام پيروزي موثر تر و بهتر ميتوان داد.
حال با اين وصفي كه شد من گمان ميكنم بهتر آن است كه ما هر چه زودتر مشخص كنيم دوست تر داريم در كدام يك از اين دسته ها جابگيريم ؟
ارادتمند امين

January 11، 2005

شعر چاپ نشده اي از اخوان

دوستان سلام
شعري را از اخوان برايتان ميگذارم كه تا كنون منتشر نشده است.
انشاالله مطالب ديگري را روزهاي آينده برايتان خواهم گذاشت.



چه بينی، چيست اين؟ يا کيست اين می‌آيد؟
چه بينی؟ آب يا آتش؟
پريزادی است آتش‌فام و آبی پيرهن شايد؟
فکنده زورق از گلبرگ‌ها بر جاری مهتاب؟ (جويبار آبی مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گل‌اندامی‌ست، خوابش برده بر اين سبزگون بستر
خورد گهواره‌اش از کوهساران تا به دريا تاب؟
و شايد جلوه‌ای بيدار از زيبايی خفته‌ست؟
و يا از خفته «زيبا» فکنده بستر رؤيا و گل بر بگر که سيماب؟
و شايد لاله پيکر اختری مرجانی است و ابر پيراهن
خرامان در مداری آبگون تا بيکران، تا ساحل ناياب؟
و شايد نيز تصويری است تر از يک گل آتش
که بيند خواب آب و خواب خاکستر
و اينک باد می‌لرزاند آن تصوير را در قاب؟
نه اما، هيچ از اين‌ها نيست، اين‌ها نيست...
پس آيا چيست اين زيبای خوابش برده، کآبش می‌برد با خويش
گلی بر آب
اگر در خواب، يا بيدار
و گر بيدار، يا در خواب
گلی بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوی اين دژ، اين نزديک‌ترين ساحل
بسوی پل
روان بر آب
و بوی گل
و آب اما... چه آب از آب‌ها؟
و اما آب...
کوچه‌های تنگ پيچاپيچ
و در و ديوارهايی پر نگار و نقش ديرينه
کوبه و آويزه و گل‌ميخ‌ها بر در
چون رديف نيزه و خنجر
يادگار قرن‌ها تاريخ
و رديف تيغه‌ها، آرايش درها
در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گويی
در حصار و برج‌ها و باروهای آن ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
کنگره ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ی رف‌ها
و هزاره و هره‌هايی بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف آن مخل دختر
و ببين آن طره...